امروز داشتیم حرف میزدیم میگه با دوستم و شوهرش رفتم قلیونی.از این دوستش اصلا خوشم نمیاد راستش شدیدا به عشقم حسادت میکنه خودشم نمیدونه فک میکنه دوست خوبیه .وقتی دوستش دستبند رو دستش دیده بود گفته بود مگه میشه پسر برا طرفش طلا بخره؟؟
اره چرا نمیشه وقتی قلبم رو تسخیر کرده طلا یه تیکه فلزه در برابر لبخند عشقم چیزی نیست.فقط موندم چرا اخه باید عشق من با شوهر این دوستش بره قلیون بکشه ؟؟؟
دارم دق میکنم من گاهی به مامان خودشم حسودیم میشه که هر روز این دختر رو میبینه به بالش زیر سرش حسادت میکنم که گردن بلورینش رو لمس میکنه اونوقت رفته با شوهر دوستش نشسته قلیون کشیده؟؟
حیف که عاشقتم و دوس ندارم دعوات کنم پس هیچی به روت نمیارم و اگه بعدا نیاز شد بهت میگم .
جلبکم نکن بخدا دق میکنم .گفته بودم کاش فقط میدونستی چقد دوست دارم.بووووسسسسسسس بوووووووسسسسسس.
برچسب:
نویسنده: دانیال رضوانی