ازین زورش میگرفت محبتی که من طرفم و عزیزم میکردم شوهر اون بهش نمیکرد.
چند روز پیش به عزیزم گفته بود بیا بریم مشروب بخوریم .عشقم زنگ زد و ازم اجازه گرفت.فک کردم دوتایی میخوان بخورن نگو متاسفانه باز این مار خوش خط و خال با شوهرش اومدن و عشق من تنها بدون عشقش توی خونه خالی نشسته با دوستش و شوهرش مشروب خورده.
وای خدایا دارم اتیش میگیرم عشق من اون چشما چرا باید روبرو یه مرد غریبه بشینن و مشروب بخورن اصلا کسی لیاقت نشستن روبروی فرشته ی من رو نداره .فکرش که توی همون خونه ای که من شب های مهتابی و پر ستارم رو باهاش سر کردم همونجا یه غریبه رو راه داده روانیم میکنه .
میدونی چیه چشماش همین جوری هم یه گله سگ داره حالا فک کن مست هم بشن اوه اوه فک کنم سگ هاش از یک میلیون رد کنن.
حالا کل این زیبایی ها رو باید یکی دیگه ببینه؟؟؟
نمیدونم چکار کنم یه دعوای حسابی باهاش بکنم؟؟نکنم؟؟؟؟
نمیدونم گیج شدم راستش اصلا دوس ندارم ناراحت ببینمش .بیخیال حیف نیس ناراحتش کنم یه جوری ساده بهش میفهمونم اشتباه کرده .
اما در دلم آشوبی به پاست.هر زمان هم به روت بیارم گلم از الان بخشیدم به چشمات.اما تو که این وبلاگ رو نخوندی الکی میگم رابطه تمومه تا روز به روز بهتر و محکم تر بشی اما در حقیقت من از الان بخشیدمت .
اصلا مگه میشه این فرشته رو نبخشید؟؟؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: دانیال رضوانی