اما از طرفی دیگه ناراحتم .یکی ناراحت دوستانی که سالها با هم زندگی کردیم و مهمتر از همه ی اینها ناراحت تک تک اون ساعت ها که طبقه بالای خونه ی همدان باهاش تلفنی حرف زدم .
ناراحت خیابون های همدان که من هر گوشه ازین شهر با عشقم تلفنی حرف زده ام.
ناراحت تک تک اون شب ها و روزها که توی همین همدان با فرشته ام حرف زدم .هر شبش کلی خاطره است .هر ساعتش یک دنیاست .هر دقیقه اش یک عالم حرف توش بوده .چه میشه کرد درسم تقریبا تمومه و میرم تهران .معلومه که در مبارزه ی خاطرات و نزدیک شدن به اون،این عشقم بود که پیروز میشد اخه اسلحه ای قوی داره که هیچ کشوری نداره:آری چشمهاااااااشششششششش.
برچسب: یک قدم نزدیکتر به خدا,یک قدم نزدیکتر,
نویسنده: دانیال رضوانی